دایره المعارف گرافیک.عکس.بک گراند.فایل های باز
تاریخ : جمعه 18 اسفند 1391
نویسنده : میلاد پورمحمدی

سلام سينما

 

1.     گفته هاي كارگردان (محسن مخملباف) در جمع پنج هزار داوطلب بازيگري در باغ فردوس

 

كارگردان : امسال صدمين سال تولد سينماست . بهمين مناسبت ما در حال تهيه فيلمي هستيم در باره علاقمندان بازيگري به سينما كه فيلمبرداري اش از همين امروز و همين محل شروع شده . بازيگرانش هم از بين شما انتخاب مي شن . شما علاقمنداني كه از طريق آگهي روزنامه مراجعه كرديد ، تعداد تون خيلي زياده پس خواهش مي كنم نظمو حفظ كنيد تا دستياران من بتونن اين هزار تا فرم رو بين شما پخش كنند. از بين شما حدود صد نفر براي بازيگري انتخاب مي شن كه چند نفرشون نقشهاي اصلي اين فيلم رو بازي مي كنند . شما هم بازيگران اين فيلم هستيد هم سوژه اش . پس اجازه بدين عرض كنم به فيلم خودتون خوش آمديد.

جمعيت هجوم آورده در را مي شكنند و داخل مي شوند . عده اي زير دست و پا زخمي مي شند . هركس مي كوشد از ديگران جلو بيفتد.

2.     گفتگوي كارگردان با مرد نا بيناي داوطلب

كارگردان: داخل آن كادر بايستيد. اسم شما چيه؟

نابينا : سلام

كارگردان:سلام

نابينا : آقاي مخملباف شما هستيد؟

كارگردان:من روبروي شما هستم . اسم شما؟

نابينا :هادي.

كارگردان:از كجا اومديد؟

نابينا : از كرمان.

كارگردان:چرا عينك زديد؟

نابينا :خب ، آخه؟

كارگردان:دليل خواصي داره؟

نابينا : بهتر نيست عينك بزنم ؟

كارگردان:شما تا حالا بازي كردين؟

نابينا : تئاتر،چند سال با دوستم .

كارگردان: الان آماده ايد يك قطعه بازي كنيد؟

نابينا : بله.

كارگردان: بازي كنيد.

نابينا : همين جا؟

كارگردان: بله.

نابينا : چيزي اطرافم نيست؟

كارگردان: نه. اما از هر طرف بيش از يك قدم حركت نكنيد چون از نور خارج مي شين.

نابينا: آري . تمام زندگي من ،تمام عشق من سينماست .درسته ،چشم سرم نمي بينه اما چشم دلم مي بينه.احساس داره.

كارگردان: تا حالا سينما رفتين؟

نابينا: با دوستم چند بار.

كارگردان: دوست تون تصاويررابراتون توضيح مي داد؟

نابينا: بله اونجاهايي رو كه صدا نداشت .

كارگردان: چرا مي خواين بازيگر بشين؟

نابينا: توي سينما يا تئاتر؟

كارگردان: توي سينما .

نابينا: مي خوام يه آدم با احساس رو نشون بدم.

كارگردان: ببخشيد اگه اون نقش احتياج به چشم داشته باشه؟

نابينا: اين بستگي به كارگردان داره.من نميخوام از خودم تعريف كنم ولي براي اينكه به اينجا بيام و بازي كنم دو شب توي پارك خوابيدم.

كارگردان: كجا بودين؟

نابينا: توي پارك.

كارگردان: چيكار مي كردين؟

نابينا: منتظر بودم تا امتحان بازيگري شروع شه.

كارگردان: چرا توي پارك خوابيدي؟

نابينا: چون تو اين شهر جايي براي خوابيدن نداشتم.

كارگردان: اگه يه سئوالي بكنم راستشو مي گي؟

نابينا: بله.

كارگردان: تو كه نمي بيني پس سينما رو چه جوري حس كردي؟

نابينا: با قلبم.

كارگردان: بگو سينما چيه؟

نابينا: سينما يه نوع عشقه.

كارگردان: اگه من ازتو بخوام عينكت رو برداري وگريه كني تامن بفهمم بلدي بازي كني، گريه مي كني؟

نابينا: يعني لازمه؟

كارگردان:  بله لازمه. عينكت رو بردار.

نابينا: مي شه عينكمو بر ندارم؟

كارگردان: لطفا عينكتو بردار و چشمتوبازكن.

نابينا: لازمه؟

كارگردان: حتما. مگه نگفتي براي سينما همه چي مو حاضرم بدم؟

نابينا: بله، اما...

كارگردان: چشمتو بازكن... سدت رو پائين نبر. از علاقه ات به سينما حرف بزن.

نابينا: تمام عشقم سينماست.

كارگردان: چشمت رو بازكن تا ما ببينيم كه تو سينما رو نديدي.

نابينا: سينمارو دوست دارم. حاضرم به خاطرش همه كار بكنم.

كارگردان: هر كاري كه سينما بخواد مي كني؟

نابينا: اگر كار خلافي نباشه.

كارگردان: اگر من بخوام چشماتو باز كني و به ما نشون بدي كه كور نيستي اين كار و ميكني؟

نابينا: بله.

كارگردان: چشمتو باز كن . (نابينا چشم بازمي كند. كور نيست) چرا به ما دروغ گفتي؟

نابينا: به خاطر علاقه ام به سينما.

كارگردان: فكر كردي اگه بگي كوري بيشتر قبول مي شي؟

نابينا: من فقط بازي كردم . چون شما يك بازي ميخواستيد.

كارگردان: چرا كور را انتخاب كردي؟

نابينا: چون كور را درك مي كنم .

كارگردان: اطراف ات كسي كور بوده؟

نابينا: نه. ولي هر بار كوري را ديديم ، بهش كمك كردم.

كارگردان: حالا اگر بگم سينما همينه ، همين واقعيتي كه تو تصميم گرفتي بازي كني و كردي .راضي هستي ؟

نابينا: يعني تمام بازي ام همين باشه؟

كارگردان: بله.

نابينا: يعني ديگه نمي تونم بيام توي سينما؟

كارگردان: نه. راضي هستي؟

نابينا: بله، چون كه همه راه را مثل يك مرد كور آمدم.

3.     گفتگوي زينال زاده با دواطلبان در حياط

زينال زاده: فرمها رو كه گرفتين لطفا از هم فاصله بگيرين و با هم حرف نزنيد. تمرگز بگيرين.

4.     گفتگوي كارگردان با سه دختر.

دختر اول: نقش زن رو دوست ندارم بازي كنم.

كارگردان: نقش دختر را دوست داري؟

دختر اول: بله.

كارگردان: چرا؟

دختر اول: براي اينكه دوست دارم.

كارگردان: اگه ازداوج كرده بودي، نقش زن رو بازي مي كردي؟

دختر اول: نمي دونم. شايد.

كارگردان: چرا ميخواي بازيگر بشي؟

دختر اول: چون علاقه دارم.

كارگردان: اگه بگم عكس العمل واقعي تو بهتر از بازي هنرپيشه هاست، باز هم ترجيح مي دي كه مثل هنرپيشه ها بازي كني؟

دختر اول: نه من نقش زني رو كه دختر نيست دوست ندارم بازي كنم.

كارگردان: فكر كنيد نقش شما در اين فيلم همين بود. دوست داري نشون داده بشه.

دختر اول: بله من مي فهمم شما چي مي گين اما...

كارگردان: پس هرطور ميل شماست.

دختر اول: تصاوير من پخش نمي شه ديگه؟

كارگردان: اگه بموني پخش مي شه، اگه بري، نه.

دختر اول: تصاويري كه تا به حال گرفته شده، چي؟

كارگردان: انتخاب با شماست.

دختر اول: نمي دونم.

كارگردان: ترديد دارين؟

دختر اول: ترديد؟ بله.

كارگردان: مطمئنين؟

دختر اول: اگه برم تصاوير من پخش نمي شه ديگه؛ پس مي رم.

كارگردان: واقعي.

دختر ديگر: واقعي؟

كارگردان: واقعي.

دختر ديگر: واقعاً گريه كنم؟

كارگردان: بله. نمي توني؟

دختر ديگر: من اشكم هميشه زود مي آد. اما الآن...

كارگردان: اگه من بگم گريه نكني، بازيگر نمي شي، بازهم گريه نمي كني؟!

دختر ديگر: چرا. چون من به سينما خيلي علاقه دارم.

كارگردان: ببخشيد، بالاخره شما دوست دارين بازي كنين يا نه؟

دختر اول: نمي دونم.

كارگردان: نمي دوني؟

دختر اول: خب علاقه اش هست، ولي...

كارگردان:‌گريه.

دختر ديگر: نمي آد.

كارگردان: شما با شماره 1059 عكس بگيرين. بالاخره دوست داري واقعيت خود در فيلم باشه؟

دختر اول: واقعيت؟ بله.

5.     گفتگو با چند دختر

كارگردان: شما براي چي اومدين؟

دختر 1: يه كمي شهرت پيدا كنم.

كارگردان: نوشتين در كاليفرنيا به دنيا اومدين. كي به ايران اومدين؟

دختر 2: 7 ساله.

كارگردان: براي چي مي خواين بازي كنين؟

دختر2: فكر مي كنم اگه خودمو جاي نقشهاي ديگران بذارم بتونم با مردم ارتباط اجتماعي بهتري داشته باشم.

كارگردان: شما براي چي مي خواين بازي كنين؟

دختر3: چون يه بازيگر جاي آدمهاي مختلف باري مي كنه. مي تونه آدمهارو بهتر درك كنه.

دختر 4: من توانائيهايي دارم كه به واسطه اونها مي تونم با ديگران ارتباط برقرار كنم.

كارگردان: شما براي چي اومدين؟

دختر 6: با خود شما مي خوام صحبت كنم.

كارگردان: براي بازيگري اومدي؟

دختر 6: نه.

كارگردان: پس براي چي اومدي؟

دختر 6: صحبت كنم معلوم مي شه براي چي اومدم. جلوي كسي هم نمي خوام صحبت كنم.

كارگردان: ما اينجا حرف خصوصي نداريم.

دختر6: پس من مي رم.

كارگردان: خانمهارو شونو اونطرف كنند.

دختر6: من مي خوام خصوصي صحبت كنم.

كارگردان: همه برن؟

دختر 6: نه، من مي تونم بيام جلو با خودتون صحبت كنم؟

كارگردان: مي شه همه برين عقب؟ [همه عقب مي روند.]

دختر 6: مي تونم اينجا بشينم؟

كارگردان: بشين.

دختر 6: من يك مشكلي دارم كه براي همون اومدم اينجا. من يه پسري رو دوست دارم.

كارگردان: چي؟

دختر 6: من يه پسري رو دوست دارم كه قرار بود با هم ازدواج كنيم. ولي به خاطر مخالفت خانواده اش با ازدواج ما از ايران رفت فرانسه. قرار بود كه من هم دنبالش برم. ولي به خاطر سنم به من ويزا ندادند. گفتم ممكنه اين فيلم بره فستيوال كن توي فرانسه.

كارگردان: خب اين موضوع چه ربطي به عشق تو داره؟

دختر 6: گفتم اگه من بازيگر اين فيلم باشم شايد منو دعوت كنند و مشكل ويزاي من حل بشه.

كارگردان: اول بايد بلد باشي بازي كني تا بعد ترا دعوت كنند. بازي بلدي؟

دختر 6: من تا يه حدي بلدم بازي كنم.

كارگردان: داخل اون

|
امتیاز مطلب : 4
|
تعداد امتیازدهندگان : 1
|
مجموع امتیاز : 1
موضوعات مرتبط: سینما , ,
برچسب‌ها: سلام سينما ,

صفحه قبل 1 2 3 4 5 ... 25 صفحه بعد

آخرین مطالب

/
به وبلاگ من خوش آمدید امید وارم از محصولاتمان راضی باشید